خانه نو است، کار جدید است، درس تمام شده است، آدمها بیرون یک دایرهی دور ایستادهاند، چیزی نداشتهام امسال برای تکاندن حتی. تکاندهی تکانده ام. ساکن، راکد، بیصدا. انگار همهی درونم را پیچیده باشم در یک بقچهی ضخیم، گذاشته باشم کنج درگاهی ... تا بعد ... و هیچ هم پیدا نباشد کدام بعد...
نه. طمع نمیبندم. این عید دیگر عید نمیشود، این دل دیگر دل.
تا بعد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:33  توسط سرمه
|
