تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

    یار ا نه

                                                                Dont love me , my dear

                                                                         like your shadow

                                                        for shadows fade at evening

                                                              and I want to keep you

                                                          ...  righet up to cockcrow

             _ Flavien Ranaivo _                                                                

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:50  توسط سرمه  | 

 

یعنی اینطورها نیست که تازه فهمیده باشد متوسط است یا تازه خسته شده باشد از متوسط بودن . چند سالی هست که می داند خوب که نمی تواند باشد ، بد باشد ... اما ...

استیصال تا کجا که آدم حتی نتواند بد باشد .

 

*ــ/ می گوید اسکیزوفرن ها از خودشان به عنوان سوم شخص حرف می زنند دختر .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:36  توسط سرمه  | 

 

از متوسط بودن خسته ام .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:3  توسط سرمه  | 

 

از پشت گرگر لغزنده ی آتش ، یا دو دو ی مه آلود شراب در چشمهای من ، خنده های دور جمع و همهمه سپیدارهای دور باغ موسیقی متن صحنه پایانی ست که مرد ایستاده به تماشای آتش و زن به تماشای او .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 20:45  توسط سرمه  | 

 

عادت نکرده ام به حضورش هنوز ...

اینجا که هست ، زمان می ایستد . روزمره جایی آن بیرون متوقف می شود و من به تمامی در خلا فرو می روم ... دلم می خواهد تمام روز لم بدهم در آغوشش به حرف زدن ، یا کتاب خواندن ، یا فیلم دیدن ... یا اصلا هیچ کاری نکردن . فقط لم دادن و ثانیه ها را فرو بردن ... دلم می خواهد با او بخوابم ، با او بیدار شوم ، با او آشپزی کنم ، غذا بخورم ، خرید کنم ... سر کار رفتن می شود عذاب . درس خواندن تعطیل . دوش گرفتنم را هم می گذارم برای وقتی که خواب باشد . دوش هم که می گیرد بی تاب می شوم برای بودنش .

حالا خیال کن آدم عادت نکند به هم خانه ی یک عمرش ...

ازدواج یعنی عادت . یعنی کسی کنارت باشد و بشود مثل همه وقتهایی که نبوده ست زندگی کنی . یعنی حضورش گاهی ناپدید شود . مماس شود . در حاشیه فرو رود . دیده نشود ... یعنی باشد ، و بدانی هست ، و بودنش مهم باشد ، مهم ترین باشد ... و باز خودت باشی و روزمره ی خودت ...

" بدست آورده ها " و " از دست داده ها " را که درست در ترازو گذاشته باشی هنگام تصمیم گیری ، عادت روی بد ماجرا نیست . جزء ضروری است . جزء آرامش بخش ماجراست ...

 

*ــ/ فردا روزمره جایی همین حوالی متوقف می شود ... می آید . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:21  توسط سرمه  | 

 

قرار که گذاشته بودیم برای دیدن هم ، خوب می دانستیم کار از پسندیدن خواهد گذشت . 

به پرستیدن خواهد رسید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:25  توسط سرمه  | 

 

 +B   فروشی

... ۰۹۳۵

اسم من "م" است . فقط با خودم صحبت کنید .

 

این را روی دیوار بخش دیالیز بیمارستان می خوانیم .

می گویم : دلم بیشتر پیش تنهایی این مرد است که نخواسته حتی بار استیصالش را با کسی شریک شود .  

می گویی : این ناشی از ذهن خوش بین توست . من تصور می کنم معتادی است که دور از چشم خانواده کلیه اش را می فروشد برای تهیه پول مواد .

می گوید : اینها ناشی از ذهن داستان پرداز شماست . طرف نخواسته قیمتها و قرار و مدارها چند کلام شود . همین .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:57  توسط سرمه  | 

 

جواب درست که از پرستار نمی گیرم زنگ می زنم به مرکز اسکن بیمارستان که مریض من سه روز است خوابیده فقط برای این اسکن . پس کی ؟

می گوید کجای کارید خانم دکتر . ماده ایزوتوپش را شرکت های آمریکایی دیگر اجازه ندارند بفروشند به ما . مریضتان را مرخص کنید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:19  توسط سرمه  | 

آقای + مطلقه بود . خانم * را که دیده بود و پسندیده بود چند ماهی می گذشت از جدایی اش . تصمیم که گرفته بودند برای آشنایی به قصد ازدواج ، نگفته بود مطلقه است .

برای خانم * اولین آشنایی بود . تازه قصد کرده بود برای ازدواج و محدودیت مذهبی داشت برای دوستی های بی هدف. قرار که گذاشته بودند دلم نیامده بود هشدار بدهم برای افسون اولین " دوستت دارم " ها در گوش باکره اش .

چیزی نزدیک به شش ماه این آشنایی کش آمده بود و خانم * در کلاف وابستگی ناگزیرش بود که آقای + عاقبت صلاح دیده بود واقعیت را بداند . داستان عشق و عاشقی اش را گفته بود و ازدواج و طلاق و ماجراهای پیش و پسش . بعد شروع آشنایی اش با خانم * و تصمیمش برای پنهان کردن این گذشته . دلیل آورده بود که خواستم اول خودم را دیده باشی ، بی سایه ... من گفته بودم حق هم ممکن است داشته باشد اما ، شبیه یک تله ی عاطفی است بیشتر .

من حق داشتم یا آقای + راست می گفت ، خانم * هرگز نتوانست کنار بیاید با این پنهانکاری . قرار ازدواج را بهم زد و غرق شد در کار و درس برای فراموش کردن این اولین ِ سخت ...

 

از من بپرسی آدمها یا موفق اند یا مقصر . من به آقای + نمی گویم بیچاره .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:28  توسط سرمه  | 

 

خانم * ، آقای × را دوست داشت . این را هیچ وقت نگفته بود . هیچ وقت هم نشان نداده بود . آقای × قبل از فهمیدن ماجرا وقت کافی داشت که عاشق خانم ¤ شود ... خانم ¤ از آقای ~ خوشش می آمد . آقای ~ که مرز برادرانه اش را نشکسته بود خانم ¤ به خودش فرصت داده بود به آقای × علاقه مند شود ... فراموش کردن آقای × برای خانم * چند سالی طول کشیده بود . بعد با آقای + آشنا شده بود . قرار گذاشته بود برای ازدواج ... آقای ~ برای خانم ¤ و آقای × آرزوی خوشبختی کرده بود فقط .

پازل جور بود اما رد یک خطش را که می گرفتی در ناکجا آباد مرز قطعه بعد رها می شد ، بی هدف .

خانم ¤ شاید باهوش تر بود . یا بی تعارف تر . خط های رها شده را می دید . لبه ها را که قر شده بودند کنار هم . کفش بلوری را انگار در پای ناخواهری . آقای × را ترک کرد ، ناگهان .

وقت برده بود که ناباوری بگذرد و اندوه و خشم ته بگیرد . غبار روبرویش صاف که شده بود ، آقای × یادش آمده بود از دوست داشتن خانم * . خانم * اما ، هنوز چیزی از جدایی آقای × و خانم ¤ نشنیده بود که جدا شده بود از آقای + . شم زنانه شاید . لبه های قر آمده شاید . آقای × که پیش امده بود زمان می خواست گر گرفتن زبانه های قدیمی . خانم * به خودش و اقای × زمان داده بود ... خانم ¤ دیگر وقت تلف نکرده بود برای کشف و شهود . مرز را شکسته بود برای آقای ~ . آقای ~ آغوش گشوده بود اینبار به جبران سالهایی که غبطه خورده بود به آغوش آقای × و لعنت فرستاده بود به مرزهای خودساخته ...

قطعات پهن شده بودند کنار هم ، به فراخی خاطر ...

 

*ــ/ شاهزاده و سیندرلا که می رقصند چشم من به جست و خیز آسوده ی کفش بلوری است .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:43  توسط سرمه  | 

 

خب ، حالا کی برویم راهپیمایی برای اعلام همبستگی و احیانا کوبیدن در دهان استکبار جهانی ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:46  توسط سرمه  | 

 

یعنی می توانی مرا همانطور که هستم دوست داشته باشی ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:24  توسط سرمه  | 

 

قرار نبود آنجا باشی . آمده بودم " م " را ببینم . گفته بود نیستی و ناگهان رسیده بودی . چیزی به تن نداشتی جز یک شلوارک کوتاه کرم رنگ ... و اولین فکرم این بود که بعد سالها ، دوباره دیدن تنت ــ که زمانی آنهمه خواسته بودمش ، چه حکمی دارد ؟ باید عصبانی می شدم از اینطور آمدنت ؟ یا شاید احمقانه بود پوشاندن بدنی که زیر و بمش را می شناختم ... انگار که یکبار برای همیشه محرمت شده باشم ...

موهایت مثل آخرین باری بود که دیده بودی ام . آن بعدازظهر گرم اوایل مهر ، که من می دانستم آخرین روز است و تو نمی دانستی یا خوشبینی ذاتی ات مانع میشد که باور کنی .

چشمهایت اما چشمهای همیشگی نبود . آن چشمهای مهاجم با آن نگاه تیز ، که دوست داشتم بگویم شبیه چشمهای عقاب است هنگام رصد کردن شکار ... دستت را که دراز کرده بودی دقیق تر شده بودم و فهمیده بودم تغییر از چشمها نیست . از ابروهای سرکش و بهم ریخته ای ست که داشتی و برداشته بودی شان ...

... از شوک این کشف بود شاید که از خواب پریده بودم . انقدر ناگهان که طرح چهره ات معلق مانده بود در سیاهی روبرو و طول کشیده بود تا به یاد بیاورم دست کم سه سال است که ندیدمت ...

حالا نمی دانم چرا باید خوابت را دیده باشم ؟ بعد اینهمه وقت ؟ بعد بی رنگ شدن تمام آن خاطرات ، که دیگر نه شیرینند ، نه تلخ ؟ نه خوبی ، نه بد ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:34  توسط سرمه  | 

 

گزارش خبری بیست و سی ، آقای میانسال پرحرارت :

ا . ن  یک ملته . چرا ؟ چون صداقت داره . با یه کاپشن اومده ، و مطمئنیم با یه کاپشن هم میره .

 

*ــ/ خدایا . من اینجا چیکار می کنم ؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:10  توسط سرمه  | 

 

ماراتن بخش داخلی شروع شد . فقط کسی که به اندازه ی من از شلم شوربای این بخش بیزار باشد می تواند بفهمد که چه عذابی است .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 14:6  توسط سرمه  | 

 

یار ا نه

دوست که هست . همراه هم . همدم هم .

آنچه باید ، دلخوشی است ، که تو یی !

 

*ــ/ هستم که برگردی . زود .

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 21:39  توسط سرمه  |