تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

انعطاف پذیری مان لابد حاصل پیراهن هایی است که پاره کرده ایم ، ــ گو اینکه این روزها پیراهن ها پاره نمی شوند ، از مد می افتند ــ بچه تر که هستیم ترد ایم و شکننده . تردی مان اما ، همه دردسر نیست . کم اش این است که به دست انداز که می افتیم سر و صدایی بلند می شود و دردمان می آید . هم خودمان می فهمیم داریم "اووف" می شویم و هم دیگران ... کم آوردن مان ناغافل و بی امان نیست ...

بزرگ که می شویم اما ، تردی پر سر و صدای گذشته جایش را می دهد به نرمی و انعطاف خاموش پختگی ... که خم شویم اما نشکنیم ...ضربه گیر می شویم یک جورهایی ... به دست انداز که می افتیم پقی صدا می کنیم و نرم می گذریم . آنقدر بی صدا که نه خودمان می فهمیم دست اندازی در کار بوده و نه دیگری ...

نتیجه عالی است تا وقتی که دست اندازها مسلسل وار و خارج از تحمل نباشد ... اما وای به اینکه باشد ... آن وقت است که بی هوا ، جایی که نباید ، وقتی که وقتش نیست ، صدای پیچ و مهره هایمان در می آید ... درد ، تیز و خنجری ، غافلگیرمان می کند و درگیر جدال با درد و ناتوانی ، باید دیگرانی را هم که تا دیروز بی دغدغه مان دیده اند قانع کنیم خوشی زیر دل مان نزده ... دردی هست که درمانش نیست ... اینجا ... همین جا ... باور نمی کنید ؟ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:41  توسط سرمه  | 

 

شقّه شده ام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:55  توسط سرمه  | 

 

وداعی در بین نیست ، که این آغاز سلام است ...

                                                                    ــ از فیلم "کیمیا" ــ

 

*ــ/ صداش ، به شکل حزن پریشان واقعیت بود ...  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:48  توسط سرمه  | 

 

همه چیز در اطرافمان همیشه نامطمئن است . مثل پا گذاشتن بر سنگ وسط رودخانه . گاهی هم هست که می لغزیم ، می افتیم ، و دست و پا می زنیم . گاهی هم غرق می شویم . مهم اما این است که قبل از غرق شدن یک بار امتحان کنیم ، شاید قدّمان به کف رودخانه رسید ... مهم این است که در رودخانه ی کم عمق غرق نشویم .

 

*ــ/ عمقی ندارد رفیق . امتحان کن . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:9  توسط سرمه  | 

 

چه درونم تنهاست ...

 

*ــ/ اگر توضیح لازم است این جمله از " روشنی،من،گل،آب " سپهری است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:19  توسط سرمه  | 

 

اگر بخواهم رو راست باشم ، شبیه ایالت ِ جدایی طلبی هستم که نه نفت دارد ، نه گاز ، نه جنگل ، نه معدن ، نه زمین های زراعی و دامپروری ، و نه حتی جاذبه ای برای جذب توریست .

 

*ــ/ کج خلقم . 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:34  توسط سرمه  | 

 

خندیده بودیم که اگر بزرگترها بپرسند همدیگر را از کجا پیدا کرده اید و بشنوند از وبلاگ هایمان ، کم از آن ندارد که گفته باشیم از توی جوب ...

 

*ــ/ هفدهم تیرماه هشتاد و سه .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:3  توسط سرمه  | 

 

خوبی اینکه آن وقت ها گه گدار و به فاصله هم را می دیدیم این است که حالا می توانم پروفایل ات را باز کنم ، عکس هایت را مرور کنم ، پیام های دوستانت را بخوانم و برایت بنویسم که هنوز و همیشه به یادتم، و باور کنم مثل قبل ها می خوانی و دلگرم می شوی و یادم نیفتد که سه سال است مرده ای .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:5  توسط سرمه  | 

 

ای جان جانان ، ای درد و درمان ، ای سخت و آسان ، آغاز و پایان ...

 

*ــ/ پایان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:58  توسط سرمه  | 

 

نتوانستن ام تقاص یک لحظه تردید بود به توانایی ام ... فقط یک لحظه ... یک لحظه که دودل ماندم می توانم یا نه ... نتوانستم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:57  توسط سرمه  | 

 

یک وقت هایی هم باید بایستی مقابل آینه و اقرار کنی نتوانستم . خب ، نتوانستم . فکر می کردم می توانم . مطمئن بودم می توانم . اما نتوانستم . حالا که چه ؟ ...

به جای آنکه وانمود کنی مهم نبوده ... یا شانه بالا بیندازی که بهتر ... یا همه اش را بریزی دور و هرلحظه خاطره اش با کوهی از حس ناکامی برگردد و قلبت را مچاله کند ...

خب ، نتوانستی سرمه . نتوانستی . خیال می کردی می توانی ، اما نتوانستی . حالا که چه ؟ ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:3  توسط سرمه  | 

 

به جای اینکه برای همه ی عمر دنبال شنونده بگردم ، یاد گرفتم کمتر حرف بزنم .                              دل بسته ات می مانم . وابسته نه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:4  توسط سرمه  | 

 

کلی بی اختیار یاد حرف های شارل دوگل افتاد که کارل اسپیدر بارها آن را نقل می کرد : چون سیاستمدار هرگز به حرف های خودش عقیده ندارد ، تعجب می کند که کسی آن ها را باور کند .

                                                     ــ سیاهاب ــ جویس کرول اوتس ــ مهدی غبرایی ــ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:59  توسط سرمه  | 

 

اگر تنهاترین ِ تنهایان شوم ، باز  تو  هستی .

 

*ــ/ این را قبل تر هایی برایت نوشته ام ... اما هر بار ، صدای شیرین و شادت که از آن سوی خط ، از کیلومترها فاصله ، آرامش را سرریز می کند به آشوب سینه ام ، یادش می افتم ... سپاس ِ بودن ات نازنین یار .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:2  توسط سرمه  | 

 

خدایی که با استدلال از زندگی ات بیرون کنی و بعد با تبصره ی "نیاز روانشناختی" برگردانی، برایت خدا نمی شود. نتیجه اش این، که وقتی ناگهان سررشته ی امور در می رود و همه ی زندگی ات به احتمال و قضا و قدر بسته می شود، دست به دعا برداشتن ات هم، به جای توکل و آرامش، شبیه چانه زدن با شرخری می شود که کارت به عنایت او گیر است. به همین دلیل ساده هرگز با کسی درباره ی ایمانش بحث نمی کنم .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:25  توسط سرمه  | 

 

گناه ما نیست. بس که خواب های مان همه کابوس بوده باور نکرده ایم خواب هم می تواند خوش باشد. بیدار شده ایم و بهت زده مانده ایم که خواب بوده است؟! ... ... ... خواب بوده است. بیدار می شویم، اشک های ناگهان را پاک می کنیم ، آوار دلتنگی را نادیده می گیریم و از خودمان بیرون می زنیم . یک فنجان شکلات داغ مهمان تنهایی دل ام.

 

*ــ/ کات . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:27  توسط سرمه  | 

 

می گوید تو وفادارترین آدمی هستی که تا به حال دیده ام . به پای این وفاداری حاضری هر کاری بکنی . حتی خیانت .

فکر می کنم راست می گوید . اسمش وفاداری است . اما نه وفاداری به شخص ... وفاداری به عشق شاید ... یا به یک باور قدیمی ... یا حتی به یک رویا ...

 

*ــ/ منظور از خیانت در این نوشته ، همان تعبیر عام است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط سرمه  | 

 

...

بار دیگر که نشسته بودیم به تماشای "هیچ" های کتاب ، بعدترهای تماشایی آشنایی مان بود ... غروب پاییزی شبیه هیچ وقت ... پر از آن چهار دیواری آشنا ، آن رختخواب گرم ، چای همیشه آماده و حضور تو ... آغوشی که وجب به وجب می شناختی ... تن ای که گرم گرم نوشیده بودم ...

دستت این بار دور شانه هایم بود و سرم روی سینه ات که رسیده بودیم به "فرهاد و هیچ" و یادم افتاده بود از آن غروب اول و یادت انداخته بودم از آن خویشتنداری زاهدانه و خندیده بودی که نمی شناختم ات که ساده راه بدهم به هوس ای که آن غروب دیوانه ام کرده بود ... که همان وقت هم می دانستم تو را برای یک عمر می خواهم ... نه یک شب و دو شب ...

 

*ــ/ کات .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط سرمه  | 

 

...

چای خواسته بودم به جای قهوه و تا بیایی گرم شده بودم به کتابخانه ی کوچک ات و آن میان مجموعه ی  "هیچ" های "تناولی" ... بازش که کرده بودم آمده بودی و پشت سرم ایستاده بودی و سایه ی مردانه ات افتاده بود روی کتاب و هوس شره کرده بود روی گونه های ام و مانده بودم لمس ام که کنی وا بدهم به این هوس بی دعوت یا نه ... دستت اما بی نشان ، از کنار انگشت های ام لغزیده بود روی " فرهاد و هیچ " و صدای مشتاقت که به توضیحش بلند شده بود آسوده خاطر شده بودم که جذاب ترین عنصر آن لحظه برایت همان "هیچ" است و بس ...

هوس که فرونشسته بود اما ، در حاشیه ی این آسودگی خاطر ، دلخور بودم ...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7:41  توسط سرمه  | 

 

...

تردید بلافاصله نیامده بود . آسانسور که بالا می رفت نگاهت نمی کردم که یادم نیفتد از لذت بوسه های این چهار دیواری موقت ، که بعدها شد قرارمان انگار ... در را که باز کرده بودی و نور رنگی ورودی که افتاده بود روی چهره ات فقط ، فکر کرده بودم دارم با مردی که نمی دانم کیست وارد جایی می شوم که نمی دانم کجاست ... خنده ام گرفته بود اما ، بیشتر از ترس یا تردید ...

...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:28  توسط سرمه  |